حسن حسن زاده آملى

33

هزار و يك كلمه (فارسى)

بود و از بيداريش برخوردار . آه آه كه روزگار كار از دست شد و اين ناكام گامى برنداشت و در خود جز افسوس و شرمندگى نمىبيند ، و از فراگرفتن دانشها و فرو گفتن گفتارها و نمودار كردارهاى خود جز سرشكستگى و دل‌مردگى و تن خستگى سودى نبرد . گويا بهشت آشيان شرف الدين على يزدى درباره او گفت : در چشمه شرع كجروم چون خرچنگ * در بيشه دين چو روبهم پر نيرنگ بر منبر علم همچو در كوه پلنگ * در دلق كبود همچو در نيل نهنگ مگر اين بىبهره از جان پاك آن فرزانه يگانه توشه‌اى يابد ، و اين سوخته خرمن از يادآورى دل شبانه آن دل دردناك خوشه‌اى به چنگ آرد . سعدى مگر از خرمن اقبال بزرگان * يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم سپاس خداى مهربان را كه آشنا شدم به دل از دست داده‌اى چون نام گراميش عبد الله است و در رشته بندگان آگاه كمر بست و در راه است . خود ملك‌زاده است و دلارام حسن‌زاده است . رفتارش همه پند است و گفتارش شيرين‌تر از شكر و قند . در فروتنى تنهاست و در بزرگى تنها . جانى دارد و سوزى ، شبى دارد و روزى . درد دارد و دوا مىجويد ، مرد است و خدا خدا مىگويد . بيا سوته‌دلان گرد هم آييم و باهم بناليم كه در اين درگاه جز آه و ناله سودى ندهد ، و در بازار سوختگان جز دل شكسته هيچ كالايى ارج و ارزش ندارد . در كوى ما شكسته دلى مىخرند و بس * بازار خودفروشى از آن سوى ديگر است هركه درد دارد روزها كوكو مىكند و شبها هوهو . گاهى در نماز و نياز است و گاهى در سوز و گداز . در اين شب آدينه 24 / 2 / 1350 ه ش كه در قم با شما گفتگو مىكنم در هنگام نوشتن نامه گفتم : اى آن‌كه بجز تو نام هستى نبود * ما را به درت دراز دستى نبود